

براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :

اطلاعيه هاي سايت :
به شما كاربر گرامي سلام عرض مي كنم . اميدوارم
در اين وبلاگ دقايقي خوبي را سپري كنيد . براي آگاهي از امكانات اين وبلاگ
خواهشمندم كه تا آخر صفحه اين وبلاگ را مشاهده نماييد .
در حسرت ديدار تو .....![]()
می میرم ...
آری ! من می میرم و آرزوی دیدار دوباره ات را با خود به گور می برم ...
لباسی سفید بر تنم می پوشانند و مرا به خوابی آرام دعوت می کنند ...
دستهایم را به روی هم و بر روی سینه ام می گذارند ...
پاهایم را در کنار هم ...
چشمانم را می بندند ...
دهانم را می بندند ...
و آنگاه تمام بدنم را در میان پارچه ای سفید می پوشانند ...
دستهایم دیگر توان باز شدن ندارند تا آغوشم را برایت باز کنم ، نه توان باز شدن دارند و نه توان
تکان خوردن تا دوباره برایت دست تکان دهم ...
پاهایم بی حرکت است ، و نمی توانم به دنبالت بدوم ...
چشم هایم بسته است و هیچ نمی توان دید ...
دهانم بسته است و هیچ نمی توان گفت ...
باور نمی کنم !![]()
سالها در انتظارت ، چو شمعی سوختم و آب شدم ، سالها از دوریت نالیدم و اشک همراه
همیشگیم شده بود ...
اما حال که نه می توان گریست و نه می توان حرف زد و نه ...
حالا ، تو رو به روی من ایستادی ؟ به من می نگری ؟ تو گریه می کنی ؟!!!
خدایا !![]()
این دنیا چقدر کوچک است ...![]()
بدن ضعیف و خسته ام را روی دستها به سوی آرامگاه ابدیم می برند ...
می ترسم اما خوشحالم ...
می ترسم چون باید سفری جدید آغاز کنم و خوشحالم چرا که دیگر از این همه خستگی و انتظار
آسوده می شوم ...![]()
مرا آرام به درون قبر می فرستند ...
یکی نام مرا صدا می زند ...
یکی مرا تکان می دهد ...
یکی فریاد می زند و گریه می کند ...
اما تو !
تو ! اجازه ورود به حریمم را نداشتی ...
بالاخره زمان آن رسید که تو هم بخواهی مرا ببینی و به تو اجازه داده نشود .
حال می فهمی که من چه کشیدم و هیچ بر زبان نیاوردم ؟!!
آری ! تو نامحرمی ، و نمی توانی در میان جمع محرمان حاضر شوی و به نظاره چهره خسته
من بنشینی ...
یکی سنگ برروی من می گذارد و یکی با ناله می گوید :
سنگ بر صورت دخترم مگذار ... او طاقت تاریکی ندارد ...
آه مادر !
کاش می دانستی که من مدتهاست در تاریکی و تنهایی به سرمی برم ...
ومن در تاریکی غرق شدم ! اما تاریکی که امید آمدن نور را در دلم روشن می ساخت ...
صدای ريخته شدن خاک بر روی سنگ را می شنیدم !
آری ! کار تمام شد ...
و دیگر محرم و نامحرم می توانستند بر سر مزارم حاضر شوند .
مدتی گذشت ...
می دیدم ... آری دیگر می دیدم ... می توانستم بگویم ... بگریم ... لبخند زنم ... راه روم ...
مادرم را از روی خاک مزارم بلند کردند و با هر سختی با خود بردند ...
همه رفتند ...
اما !
تو چرا ماندی ؟!! تو چرا نمی روی ؟!!
برو ! برو و همانگونه که تا کنون بدون من زندگی کردی ، زندگی خود را ادامه بده ...
برایم نه جالب است و نه غم انگیز که تو اینگونه در کنار مزار من زانو زده ای و گریه می کنی
و گلهای روی مزارم را پرپر می کنی ...
خبر نداری که گل وجودم را هم اینگونه پرپر کردی ...
اما نه !
دلم به درد آمده !
ای کاش زودتر از اینها می آمدی تا می دیدی که از بس انتظار کشیدم و از دوریت نالیدم و
گریستم به چه روزی افتادم ...
من ! همانی که روزی او را ماه خود می نامیدی ، به ستاره کم سویی مبدل شده بودم ...
گریه کن ! گریه کن که هر چه اشک بریزی باز هم کم است.
چرا که من یک عمر برایت گریستم ...
اما مهم نیست ...
عشق فراتر از این حرفهاست ...
می بخشمت و برایت آرزوی خوشبختی می کنم ...
حال برو ...
اما باز هم به سراغم بیا ، چرا که اینجا دیگر عکسی از تو در دستم نیست تا شب و روز بدان
خیره شوم ...
خودت بیا که دلتنگی ، بیش از این بر جانم چنگ نیندازد ...
![]()
خداحافظ ...![]()
![]()
![]()
خداحافظ تمام زندگیم ...![]()
![]()
· سلام........![]()
![]()
![]()
· خوبید عزیزان من امروز می خواهم که براتون چند گفته از عزیزان که برای ایمیلم فرستادن براتون بذارم
· امیدوارم که خشتون بیاد از این آپ....![]()
![]()
![]()
![]()
· مولای من جمعه که می آید قلب هر اشقی تند تر میزند و در چشمانه همه عاشقان می شود برق انتظار را دید
· اقا جان روز امدنت را دوست دارم زیرا میدانم روز امدنت روز شکفتنه غنچه عدالت و پایان انتظار خوبان عدالت است....
· فاطمه الهی ""از شیروان ![]()
![]()
![]()
· آقا جان همیشه من منتظر جمعه ام و جمعه منتظر تو است نمی دانم این انتظار ما تا کدامین جمعه ادامه خواهد داشت مولای من در کنار کعبه و زیر ناودون طلاندای الهم کن لولیک الفرج را سر دادم به امید اینکه بیایی و به انتظار منتظران پایان دهی
· معصومه عشوری مقدم"" از رامسر![]()
![]()
![]()
· یک داستان با حال رو بخونید عزیزان که در باره ![]()
عـــــــــــــــــــــــــــــــید است![]()
![]()
........
· زانوهایم را توی بغلم جمع کردم بودم.کتاب را گذاشته بودم روی پاهایم و وانتمود میکردم که دارم مطالعه
· می کنم صدای مامان وبابا از اتاق پشتی بلند بود که بابا گفت : بلاّ خره این پسر چیکار می کند ؟ می اید یا نه
· ؟ مامان گفت که من از کارهای این بچه سر در نمی اورم یک روز پایش را می کند توی یک کفش که الا
· وبلا من میخواهم برم خونه عمو یک روز هم.....!
· بابا گفت: روز عیدی چه گیری افتاده ایم برو ببینم اگه نم یایی تا خدوما ن بریم...
· چند دقیقه ای سکوت همه جا را فرا گرفت به جز صدای کشیده شدن دمپای های ما مان که بر روی فرش که
· به طرف اتاق نزذیک میشد هیچ صدای نمی امد رضا رضا! ما می خواهیم بریم نم یایی .....
· نه شما بروید من کلی درس دارم استغفر الله اخر روز عیدی چه موقه درس خواندن است حسنی به مکتب ![]()
· نمی رفت....
· صدای بسته شدن در کوچه را شنیدم کتاب را بستم وان را در قفسه کتابها گذاشتم تا امدن بابا ومامان یک
· سا عتی وقط داشتم پیاله اجیل را که از روی میز برداشتم یاد اجیلهای پر از پسته های شوذر خونه عمو
· افتادم حتما همه فامیل جمع شده بودن در خانه عمو عمو هم مانند هر سال هزاری ها و پنصدی های نوع را
· از دیوان حافظ در می اورد و به هر کدام یکی میداد به بز رگها 500به بچه ها 1000می داد خوش به حال ![]()
· مر تظی و جواد که امسال هزارتمان بیشتر از من عیدی جمع می کنند کاش من هم رفته بودم !نه ان وقت
· سعی فکر می کرد که منتش را می کشم . اره ان وقت ....اصلاّ همه نقشه اش همین بود .
· برای همین همان روز در مدرسه پیش بچه ها کنفم کرد . حیف که هزار تومان از دست رفت !
· تردید مثل خوره افتاده بو به جانم از یک طرف پشیمان شده بودم که چرا نرفته ام واز سوی دیگر خوشحال
· بودم که این طوری حد اقل سعید فکر نمی کرد منتش را می کشم . همه اجیل ها را روی میز را خرده بودم که
· صدای زنگ در بلند شد؟![]()
· کیه ....منم مهمان نمی خواهی اقا جان ؟![]()
· اقا جان هما ن طوری که وارد حیاط می شد ...گفت بیا تو با با جان خجالت نکش ...
· از تعجب کم مانده بود که شاخ در بیاورم .
· سعید ,تو ....
· اقا جان گفت : اجازه می دهی که ؟
· -راستش ,اقا جان من ..اخه ...یعنی ...اما ...
· چند دقیقه بعد سعی و اقا جون در هال روی مبل نشسته بود ند .جعبه شیرینی را گرفتم جلو سعید.سعید زل زد
· به صورتم متا سفم رضا فکر نمی کردم که ناراحت بشی .راستش من که منظوری نداشتم .
· اقا جان دو تا شیرینی برداشت .یکی را گذاشت در دهان من ویکی را هم گذاشت در درهان سعید .
· حالا شودید نوه های خوب خودم .
· صدای خنده من وسعید واقا جان همه خانه را پر کرد ...![]()
![]()
· اینم از این داستان امید وارم که خوشتو امده باشه ...................
<<<<<<<<پایان>>>>>>>>>![]()
![]()
![]()
![]()
